پرستوی مهاجر
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم یا اگـر شادی زیبا ی تـو را به غـم غربت چشمان خودم می بندم من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقیم محزونم و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم. من صبورم اما . . . بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم. بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را، ازشب متروک دلم دور کند. . . می ترسم. من صبورم اما. . . آه . . . این بغض گران صبر نمی داند چیست! به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم.............................
برچسب:
نویسنده: بهنام بهرامی
تاريخ: سه
شنبه
6 مهر
1395 ساعت: 9:49